تبلیغات
انجمن معتادان گمنام - افکار منفی 1

                                          افكار منفی

     هر موقعه فكرغلط،فكرمنفی،فكر بد می كنیم همیشه احساس بدی خواهیم داشت این یك قاعده است

    یعنی وقتی من افكارم غلط است مثل اینكه  من ماشین را ببنیم فكر كنم كه این سگ است و می خواهد به من حمله كند یا سایه هایی را ببنیم فكر كنم اینها روح هستند و می خواهند به من آسیب برسانند...مادامیكه من اینگونه فكر می  كنم  دیر  یا زود حالم بد می شود برای اینكه     فكرمن باور من نظر و خیال من غلط است

شما دارید با كسی صحبت می كنید من فكر می كنم كه شما دارید  در مورد من بد گویی می كنید ،ویا اینكه فكر كنم شما دارید نقشه می كشید كه به من آسیب برسانید

یا موقعه ای كه به جنبه های بد و منفی ماجراها نگاه می گنم احساس بدی می كنم فرض من این است كه چون فلان كار را انجام ندادم یا فلان كار را انجام دادم  این بلا سرم آمده ، تصادف كردم ...در كارم رشد نمی كنم حالم بد می شود بخاطر این افكار منفی است البته بخاطر باور ها واعتقادات بیمار گونه بعضی وقتها افكار غلط و منفی حال ما را خوب می كند

تجربه های زیادی داریم و می دانیم كه این تصورات،تخیلات،افكار و اعقاید منفی چگونه ذهن را می برند بسوی نگرانی،احساس گناه،شرم و خجالت،...

یكی از مواردی كه درون همه ما انسانها بوجود می آید و تك تك ما  معتادان داریم  چیزی نیست كه بگویم اصلا به درد من نمی خورد و آن هم قسمتی از وجود ما است كه افكار منفی  و یا گهگداری منفی گرایی را بوجود می آورد و ادامه دارد و مصمم است كه ادامه داشته باشد و هر كاری  كه ما می كنیم تا  آن را مثبتش بكنیم می بینیم كه مثل یك بچه كوچولوی  لجباز هی بر می گردد و شروع می كند آن منفی ها را می پاشاند  و قسمت درونی ما را حالت تلاطم بهش می دهد و شاید یكی از بزرگترین كارهایی را كه ما در انجمن انجام می دهیم  در قسمت روانی در حقیقت همین قسمت است

اگر هر كسی می گوید من  چكار باید بكنم، یكی از كارهایی كه در انجمن با انجام كار كرد قدم ها انجام می دهیم  همین قسمت وجود ما كه افكارهای منفی را دائم به ذهن ما می آورد كار بكنیم و ببینیم كه از كجا می آید . فكر می كنم دست به دل همه گذاشته ام افكار منفی كه وقایع منفی و ناراحت كننده را تولید می كنند زخم ها،عقده ها، جنگ های درون،حسادت ،شك و سوء ظن،رنجش، كینه، نگرانی ها،پوچی و بی ارزشی... اینها بزرگترین مشكل ما در راه رسیدن به شادیها و خوشبختی ها است

و متاسفانه درون ما بیماری اعتیاد هست كه عامل اصلی است واز عدم آگاهی ما سوء استفاده می كند و  قسمتی دیگر از افكار منفی از  آنجایی می آید كه ما وقتی خیلی كودك هستیم از افكار،رفتار و گفتار اطرافیانمان یاد می گیریم كه چگونه در باره خودمان ، زندگی ،دیگران و جهان هستی فكر بكنیم و تصمیم بگیریم

و زمانی كه بزرگ می شویم برطبق اینكه در بچگی چه اتفاقاتی افتاده عادت می كنیم وخیلی تمایل داریم به اینكه آن اتفاقات را دوباره در این زندگی بزرگ سالی باز سازی كنیم و یك چرخه خیلی كاذب و ناراحت كننده ای را درآن می افتیم   وسوسه، اجبار ، عادات خود محورانه كه دائما داریم  در این دامها می چرخیم و به هیچ كجایی هم نمی رسیم اتفاقی كه می افتد یك مقدار زیادی هم آن است كه بُعد ذهن ما معتادان در پس این است كه یك مدلی زنده بماندواتفاقات و تجربیات را قاعدتا از لذت ودرد نگاه می كند و دیگر وقتی كه اتفاقی    بی افتد و دردش بیاد  كه ناراحتش بكند  نگاه می كند به اینكه از این به بعد من باید مطمئا بشوم كه دیگر این اتفاق نمی افتد كه من را آزار بدهد و از آنجا شروع می كند كه مسائل را به هم پیوند زدن داستانهایی را جور كردن درست كردن سناریو نویسی به اینكه چطور دنیا را نگاه بكند چطور از دنیایی كه ممكن است بهش درد بدهد از خودش  محافظت بكند وخیلی موقع ها می بینیم از اینجاست كه افكار منفی بوجود می آید وخودش را شكل می دهد ومی ماند  كه چطور عكس العمل نشان بدهد در مقابل هجوم این افكار

خوشبختانه همه اینها فكر است فقط یك خیال است فقط برداشت های ذهنی ما است وگرنه دربیرون از ما هیچ اتفاقی نه بد است نه خوب و هیچ اتفاقی به ما نمی گوید كه حتما باید درمقابلش چكار بكنیم این خودمان هستیم كه تصمیم می گیریم بر اساس آنچه كه از آن اتفاق برداشته ایم  حالی بدست بیاوریم و یا رفتاری انجام بدهیم  اگر دردناك بوده برداشت ما دردناكش كرده اگر خوش آیند بوده ما از آن این نتیجه را گرفتیم كه خوشایند باشد من فكر می كنم این را یك كمی بیشتر باید بازش بكنیم چون الان بعضی از شما می گویید یعنی چی یعنی من  خیا لاتی شدم این شخصی كه آمده مثلا تمام زندگی من را خراب كرده یا این شریكی كه آمده این كار را كرده یا فلانی كه آمده به من آسیب زده و خیانت كرده همه اینها خیالات من بود هیچ كدام اینها چیز بدی نبوده دوست دارم كه یك مقدار باز كنیم كه مفهوم و معنی كه ما داریم می گوئیم چیست؟ اینكه اتفاقی افتاده تا اینكه اتفاقی را ما می سازیم و یا در آن اتفاقات می مانیم و با افسردگی زندگی می كنیم؟

ما معتادان هم حساس هستیم هم با احساس

تفاوت حساسیت با احساس

حساس : ما متخصص بزرگ كردن چیزهای كوچك بد در زندگی هستیم

در حالی كه احساسی متخصص بزرگ كردن چیزهای كوچك خوب در زندگی است (افراط و تفریط كسی را بخاطر یك كار خوب آنقدر بزرگ و مقدسش می كنیم كه نیست و كسی دیگر را بخاطر یك كار بد آنقدر بدش می كنیم كه نیست و بزرگترین مجازات را برایش خواستاریم ،یا عاشق كسی می شویم می گوییم ما بدون آن می میمریم بعد از مدتی همان شخص را می خواهیم بكُشیم)

اینكه ما  آلرژی و یا حساسیت داریم یعنی اینكه ما تعدادی در هوای آزاد هستیم و یك نفر از ما نسبت به هوا یا بویی حساسیت داردو عطسه می كند و یا واكنش دیگری انجام می دهد و ما در قسمت روانمان آلرژی داریم و تخصص ما این است كه همه چیزهای كوچك و بد را بزرگ می كنیم و بعد همه چیزهای كوچك و بزرگ شده را می بریم به گذشته و حتی به تجربیات و دیگران اگر ولمان كنند می ببریم به تاریخ و بعد نگران آینده می شویم بنابر این یك موضوع كوچك یك دفعه هم ابعاد تاریخی پیدا می كند هم به آینده مرتبط می شود مثلا اگر فرزند ما حرف ما را گوش نكند یك مرتبه می رویم در ذهنمان و آن را قضاوت می كنیم و به مرگ و نابودی می كشانیم  یعنی یك موضوعی كه آزار دهنده نیست را آزار دهنده می كنیم و به خود و دیگران آسیب می رسانیم.اكثر معتادان خودشان را بیشتر از دیگران آزارمی دهند اگر دیگران آنها را اذیت كنند كاری انجام می دهند در نهایت می روند پیش پلیس ولی مشكل اینجاست كه خودمان بیشتر از همه خودمان را آزار می دهیم

اجازه بدهید یك مثال بزنم در خانه  می بینم  فرزندم دارد تلویزیون نگاه می كند یا دارد بازی می كند بهش می گویم برو درس بخوان و او نمی رود (ببینیم چی در ذهن من می گذرد ) پُرو شده تقصیر مادرش است كه این را پُرو كرده،بااینها نمی شود با مهربانی رفتار كرد،من اگه می گویم برو درس بخوان  بخاطر خودش است كه بدبخت نشود، نرود دزد بشود یا دنبال خلاف برود پس فردا می افتد زندان و آخرش هم طناب دار می اندازند گردنش... و از آنجایی هم كه به خشم و عصبا نیت اعتیاد دارم هی در ذهنم جنگ می كنم وآخرش با عصبانیت یك لگد بهش می زنم ...

در صورتیكه فرزندم  از مدرسه آمد خسته هست و برای خودش برنامه ریزی كرده كه چه وقتی بازی كند وچه ساعتی هم  به درسهایش برسد

یا اینكه بخاطر یك اختلاف با همسرم آن را نسبت می دهم به تمام زنها و تمام زنها را بد می دانم و این دیدگاه را می برم به تاریخ وزمان پیدایش می گوئیم تمام بدبختی ها سر همین زنهاست...

انجمن می گوید ما مسئول بهبودی مان هستیم و باید از خود مراقبت و مواظبت كنیم مثل رانندگی كردن من با موتور رانندگی میكنم مواظب هستم دیگران به من نزنند و من هم به دیگران نزنم نه اینكه فكر كنم رانندگان دیگر دارند در مورد شكل وظاهر من قضاوت می كنند یا اینكه خودم را در جایگاه آنها ببینم كه چرا این وسایل را خریدم و یا بخواهم از آنها ایراد بگیرم كه چرا اینگونه رانندگی می كنند ویا می خواهند با من دوست بشوند تا من آنها را نجات بدهم... هم اینكه  نباید دیگران را هدایت و راهنمایی كنم من ارباب دیگران نیستم و كنترل آنها را ندارم

این اتفاقات مسئله مرگ و زندگی ،بدبختی و بیچاره گی نیست بلكه تفاوتهایی است درست مثل اینكه به یك  فیلم،منظره نگاه می كنیم و یك برداشتی داریم و من آماده هستم با این مسائل و آنچه دور و برم هست درست برخورد كنم

یعنی اینكه چیزهایی كه درد آور و رنج آور نیست را برای خود درد آور نكنیم  اما ما معتادان ذره بین بر می داریم و چیزهای كوچك را بزرگ می كنیم و فقط فقط نگاهمان به آن چیزهای منفی و بدی است كه در گذشته اتفاق افتاده و یا بنوعی اتفاق خواهد افتاد و انگار چیزهای خوبی در زندگی نمی بینیم و آنقدر تمركزمان روی چیزهای منفی است و به خود مرتبا تكرار می كنیم و این منفی بینی را در خودمان می بینیم و یا در اتفاقات كه از كودكی و یا اطراف و برای عزیزانمان و دیگران افتاده می گوییم من از بچگی شانس نداشتم ، من بدبخت و بیچاره،من پدر و مادر خوبی نداشتم كه این همه  بلا ها سر من آمده ،... و این نگاه منفی و این فكر منفی هی مرتبا در ذهن ما تكرار می شود كه افسرده گی ایجاد می كند و ما را می برد در فضای كه كه انگار یك پارچه سیاهی انداهتند روی ما كه فكر می كنیم دنیا همین فضای تاریك و سیاهی است كه دور ما است و بعد وحشت تمام وجود ما را می گیرد  و واكنش نشان می دهیم زیرا ما معتادان بخاطر آسیب هایمان واكنشی هستیم و فكر می كنیم كه ما انبار باروت هستیم و دیگران با كبریت دنبال ما هستند تا ما را منفجر كنند و هیچ چیز خوب و قشنگی وجود ندارد.

 راهنمایم می گوید این حالات ما مثل این می ماند كه ما روی مبل نشستیم و كنترل تلویزیون دست ما است و تلویزیون دارد یك فیلم كه ما دوستش نداریم و از نگاه ما بد است را پخش می كند ما این فیلم را نگاه می كنیم لذت كه نمی بریم اذیت هم می شویم و هی مرتبا در مورد گارگردان و هنرپیشه ها...غُرمی زنیم و خودمان را آزار می دهیم در این موارد تنها اتفاقی كه ممكن است برای ما خوب باشد  این است كه كانال تلویزیون را عوض یا خاموش كنیم و گاهی ما متوجه نیستیم آن  صدایی كه در  در ذهن ما تكرار می شود آن را عوض یا خاموش كنیم كه بار كار كرد قدم ها ما به این مهارت می رسیم

وقتی می گوئیم خارج از ما چیزی الزاما خوب و بد نیست ولی  ما هستیم كه بدش می كنیم چطور می توانیم مثلا نگاه بكنیم به تلویزیون اخبار را می ببینیم یكی دیگری را می كشد ،آن اتفاق می افتد ،آن قتل است وچطور می توانیم بگویم خارج از ما هیچ چیز بدی نیست و آنجاست كه من فكر می كنم خیلی از شما دوستان عزیز ممكن است كه یك دفعه توی این مبحث بایستید وخیلی خوشحال می شوم كه این را با هم بتوانیم باز كنیم كه منظور ما چی است ، منظور ما این است كه ما یك دستگاهی داریم به اسم دستگاه اندیشه ساز و برای ما دائما دارد فكر تولید می كند و برای هر چیزی كه این حواس پنج گانه ما مخابره می كند به ذهن ما یك معنی می سازد این معنی ها و این اندیشه ها هستند كه به ما احساسات مختلف را می دهند اگر ما یك واقعه ای را می بینیم فرض كنیم دوتا ماشین جلوی ما می زنند به هم دیگر تصادفی پیش می آید اگر ما فكر می كنیم كه وای چه مصیبتی حتما یكی این وسط كشته شده قبل از اینكه حتی برویم  ببینیم آیا واقعا یكی صدمه ای دیده یا نه فكر ما به ما می گوید كه مصیبت است و احساسمان می شود درد ، نگرانی ، ترس مبادا سر من بیاید و خیلی چیز هایی كه از آن اندیشه در می آید بدون اینكه هنوز رفته باشیم وواقعا دیده باشیم كسی چیزی شده یا نه و یا معانی كه به مسائل می دهیم مثل اینكه بگوییم  كشتن بد است درسته ولی می بینیم كه یك نفر به خودش بمب می بندد می رود به  جایی  و عده ای را می كشد در نظر او فكر می كندكار خوبی انجام می دهد و با این عمل می رود بهشت یا اینكه مثلا بیایند به شما بگویند كه كه یك شخصی بچه سه ساله یك نفری را با چاقو گرفته بود و بعد پدرش آمد و و آن كس كه بچه اش را داشت می كشت هفتیر زد و كشت و همه هم قاعدتا می گویند ( به به به ) چقدر كار خوبی كرد كه نگذاشت بچه اش بمیرد در نتیجه در همان عمل  كُشتن یك دفعه یك معنای دیگری می گیرد در ذهن ما تا اینكه من یك دفعه بر گردم و بگویم كه خب یك مردی یك مرد دیگری را با هفتیر كُشت می گوید چه كار بدی كرده كه او را كشته ولی زمانی كه یك دفعه یك قسمت دیگری از اطلاعات می آید و معنای دیگری می گیرد انگار برای ما كل آن مسئله  تغییر می كند ودر ذهنمان روی آن می اندیشیم و خوب و بدش می كنیم و نسبت به آن احساسی برایمان بوجود می آید كاملا متفاوت می شود.

یكبار در اتوبوسی چند تا بچه بودند كه شلوغ می كردند یواش یواش مردم در اتوبوس حوصله شان سر می رود و شروع می كنند به اعتراض كردند چرا به اینها تربیت یاد ندادند، بچه كه نباید آنقدر شلوغ كند...

شخصی كه با بچه ها بودیواشكی از مردم عذر خواهی می كند و می گوید ببخشید این بچه پدر و مادرشان امروزتصادف كردند و فوت كردند ما آوردیمشان بیرون تا آن صحنه ها به اینها آسیب نرساند

مردم وقتی این حرفها می شنوند هر كدام بلند می شوند با بچه ها بازی می كنند...

پس سر و صدای بچه نبود كه آنها را اذیت می كرد

یاد آن آقای دكتری افتادم كه بیمارانی را كه قطع امید از زندگی كرده بودند  دستگاهی به آنها می داد كه خود كشی بكنند و چقدر صحبت سر این بود كه كار خوبی می كند یا كار بدی می كند خیلی آسان نیست كه بنشینیم و قضاوت بكنیم و بگویم چی بد است و چی خوب است بستگی به این دارد كه كی داره نگاه می كند از چه دیدگاهی نگاه می كند راهنمایم می گفتش كه شما می گویید مگس خیلی بد و كثیف است  بدترین چیز دنیا است و باید كشتش ولی آیا از نظر خود مگس هم همینطور است باید كشته بشود چون بد و كثیف است یا در مورد ما معتادان كه در حال مصرف بودیم عده ای می گفتند معتادان را باید كُشت اینها خوب شدنی نیستند یا  بریزند در دریای نمك كه نسلشان برداشته بشود اما ما كه در حال مصرف بودیم آیا انتظار داشتیم كه همچین تصمیمی در مورد ما گرفته شود

پس موضوع این است كه از كجا داریم نگاه می كنیم از چه دیدگاهی داریم معنی میدهیم به آن واقعه كه اتفاق افتاده  یكبار راهنمایم پرسید اگر گربه سیاه ببینی چه حالی بهت دست می دهد گفتم اگر سگ باشم كه خوش به حالم می شود و اگر موش باشم كه وای به حالم

البته اكثرا می دانند كه من در پیك موتوری كار می كنم یك مرتبه یك سرویس داشتم شهرك غرب و برگشت به مبلغ چهار هزار و پانصد تومان خانمی كه باید مبلغ را پرداخت می كرد گفت چرا اینقدر گران حساب می كنی گفتم من قبض دارم و طبق قبض و تعرفه پیك پول دریافت می كنم او گفت  آژانس ماشین اینقدر می گیرد سریع متوجه شدم كه چرا حالش بد شده

بهش خانم عزیزمعذرت می خواهم پولی كه شما پرداخت می كند حالتان را بد نمی كند بلكه معنی كه به آن می دهید حال شما را خراب می كند اگر من با ماشین می آمد و یك لباس شیكی كت و شلوار  بر تنم بود شما علاوه بر اینكه مبلغ بیشتری می دادید امكان اینكه انعامی  هم بدهید بود و حالتان بد نمی شد در صورتیكه سرویس دهی یكی بود

دقت كردید وقتی می خواهیم خریدی بكنیم همان جنس را از مكانی كه می خواهیم بخریم چقدر تاثیر دارد كه بخواهیم از یك مكان دیگر خرید كنیم