تبلیغات
انجمن معتادان گمنام - قدم سوم

به نام او که یگانه است،

در ادامه بررسی قدم سوم، به بخش بعدی از این قدم خواهم پرداخت :

بخش : اراده شخصی

همانگونه که از بدو نوشته هایم در این وبلاگ، بر پافشاری بر اراده شخصی و اصرار داشتن بر اینکه من و افکار و باورهایم همچنان می توانند جوابگوی همه مشکلات و زیر و بم های زندگیم باشند، سالهای متمادی ادامه داده و هر بار نتیجه ای بجز آنکه مرا از جایگاهی که در آن بسر می بردم را به نقطه ای پائینتر سوق میدادند، را بارها و بارها بخود یادآوری نموده ام و تنها غرورها و خودمحوری هایم اجازه نمی دادند نتایج اصرار بر انجام کارها طبق اراده شخصی ام را دیده و دست از اراده شخصی بردارم و لذا هر بار با خود می اندیشیدم اینبار با بهره گیری از آموخته های قبلی خواهم توانست و غافل از آن که با هر بار شکست، چگونه هم به عزت نفس خویش لطمه می زدم و هم باورهایم ضعیفتر می گردید.

سوال : من چگونه طبق اراده شخصی خود عمل کرده ام؟ انگیزه هایم چه بوده اند ؟

دوران قبل از مصرف : اگر چه نمونه های زیادی در همان دورانی که هنوز با هیچ نوع ماده مخدری آشنا نشده بودم، دارم و در این وبلاگ نیز به بعضی از آنها اشاره نموده ام، اما بزرگترین شاهد در عمل از روی اراده شخصی حاضر نشدن در سر امتحانات نهائی دیپلم است که به نحوه از دست دادن امتحانات سال آخر در نوشته های پیشینم اشاره نموده ام، با آنکه از بچگی آمال و آرزوهای دیگری که همگی از رویاهای قشنگی سرچشمه می گرفت برای خود در نظر داشتم، اما تا به آن حد در طول دوران تحصیل، رفته رفته در "خودها" و "بایدهای ذهنی" و غیره غرق شده بودم که تصورم این بود که من بابت نرفتن و امتحان ندادن، تصمیم درستی است که برای خود گرفته ام، اگر چه امروز به آن به عنوان نداشتن سلامت عقل نگاه می کنم. اما انگیزه من از اینکه تصمیم گرفتم بجای شرکت در امتحانات، همان زمان را با دوستانم بگذرانم، تنها و تنها همان احساس خلاء درونیم بود که بدنبال پر کردنش در تائید گرفتن و مورد توجه دوستان قرار گرفتن بود، می دانستم. ندای درونیم به من می گفت تو نیاز داری به هر نحو ممکن و هر قیمتی که شده، محبت دوستانت را به خود جلب کنی تا از این احساس پوچ و تنهائی رهائی یابی و لذا  اصل تحصیل و دیپلم به عنوان یک انگیزه، در ذهنم کمرنگ و بی ارزشتر از نیاز به مطرح بودن و مطرح شدن گردید.

دوران مصرف : یکی از شاخص ترین عملکردم بر طبق اراده شخصیم، اصرار بر تداوم مصرف مواد مخدر بود. از دوران کوتاه طلائی اولیه که بگذرم، مابقی سراشیبی بود که سقوط تدریجی آن به راحتی قابل تشخیص بود که من بواسطه اعتماد بیش از حد به اراده شخصیم (یا حداقل تظاهر به آن)، نمی خواستم به آن نگاه صادقانه و دقیقی داشته باشم. انگیزه ام را نیز بارها عنوان کرده ام که فکر می کردم، کاظم بدون مواد مخدر، یعنی هیچ. فکر می کردم که چنانچه مواد مخدر را از من بگیرند، چگونه خواهم توانست با این همه ناملایمات کنار بیایم ؟ روزهایم را که با بیدار شدن از خواب، آغاز می کردم به وضوح روح خسته و پوچی مطلق را احساس می کردم و برای آنکه دستم برای دیگران رو نشود و نقابهای زده شده ام برملا نگردد و روج همچون مرده ام، زنده گردد و بعد از همه اینها، جسمم که بدون مرفین نای حرکت نداشت، همه و همه انگیزه ای بود تا مصرف کنم. خودمحوری و خودخواهی های من و اصرار بر آنچه من می پنداشتم درست است، نه تنها در زمینه مصرف مواد، که در جای به جای زندگی گذشته ام به وضوح سایه اش را می توانستم بیابم، اما باز غرور بی جای من به کمک انکار مانع از دیدن واقعیات می شد.

دوران بهبودی : از زمانی که خسته و درمانده، دست بدامن انجمن شدم، قرار بود افکار و اراده جمعی را جایگزین اراده شخصیم نمایم و هر کجا به این راهکار عمل نموده بودم، تنها عایدش آرامشی بود که خود از آن بهره مند می شدم. اما از آنجا که همزمان ِ کارکرد بر روی بیماریم  به واسطه راهکارهای انجمن، بیماریم نیز در حال قوی کردن خود است و به محض کوچکترین غفلتی، بیماریم زمام امورم را در شاخه های مختلف به دست خواهد گرفت. در یک مرحله که از آن نیز می توانم به عنوان شاخص ترین عملکرد از روی اراده شخصیم در دوران بهبودی از آن یاد کنم. در سال۲۰۰۳، حتی زمانی که قدم سوم را نیز برای اولین بار کار کرده بودم و قرار گذاشته بودم که منبعد، به اراده شخصیم اعتماد نکنم، در اقدامی بی سابقه تصمیم گرفتم از دولتمردان این کشور درخواست کنم که تکلیف اقامتم را هر چه زودتر مشخص کنند و پس از آنکه وکیلم را از این تصمیمم آگاه کردم، مصرانه خواست تا از این تصمیم صرف نظر کنم و حتی دوستان دیگرم نیز، اما با خود می گفتم آنان نه در موقعیت من هستند و نه به اندازه خودم متوجه هستند، افکار من نتیجه عملکردم را صد در صد مثبت تلقی می کرد و با خود می گفتم حتماً بزودی اقامت خواهم گرفت. کاری که تصمیم گرفته بودم را انجام دادم و نتیجه ای که همگان مرا از آن آگاه کرده بودند، را خود به عینه دیدم. انگیزه ام هم این بود که از نظر روحی و عاطفی هم خودم کم آورده ام، هم خانواده ام و لذا زودتر تکلیفم روشن شده و اقامتم را بگیرم، تا خانواده به من ملحق شوند. انگیزه ای که در ذات زیبا بود، اما چون برخاسته از اراده شخصیم بود، نتیجه ای کاملاً معکوس داد.

سوال : عمل از روی اراده شخصی چگونه بر زندگیم اثر گذاشته ؟

تنها اگر بخواهم در جواب به این سوال به همان مثال فوق، بپردازم، همین بس که اگر در آن زمان بر طبق اراده شخصیم عمل ننموده بودم، نه تنها یکسال بعد، اقامتم را گرفته بودم و همسر و فرزندانم اکنون، حداقل ۳ سال بود که در کنارشان بودم، موقعیت زندگیم هرگز همچنان که شاهدش هستم نبود. این تنها نمونه ای کوچک بود از واقعیت ناکارآمد بودن اراده شخصیم و زمانی که صادقانه زندگی گذشته ام را ارزیابی می کنم، نمونه های بسیار زیادی از آشفتگی زندگیم بواسطه عملکرد از روی اراده شخصیم می یابم. از طرفی به باور من این سوال نکته ای ظریف را چنانچه با افکار باز آنرا ارزیابی نمایم، برایم خواهد داشت :

برای خیلی از ما، که تجربه مصرف مواد مخدر داشته و در کلام ساده این بیماری را داریم، این است که تنها و تنها، مصرف مواد مخدر نبود که زندگی همچون من را آشفته نمود، بلکه تاثیرات مخرب اعتیادم، همانند همین باور کردن اراده شخصی که تنها ظاهری بیش نداشت و سایر شاخه های اعتیادم بود که زندگیم را پیچیده و نظامش را برهم زده بود. با نگاهی دقیق به راحتی می توانم دریابم که امروز نیز که در مسیر بهبودی قدم می زنم، اراده شخصی من، همچنان بیمارگونه می تواند زندگیم را تحت تاثیر منفی خود قرار دهد. نیاز مبرم امروز من، به خصوص زمانی که در قدم دوم دریافتم، بسیاری از عملکرد گذشته ام از نداشتن سلامت عقل سرچشمه گرفته است، لذا در هر مورد از زندگی امروزم، اراده شخصیم را تنها در گرو اراده جمعی و نیروی برترم، اجازه دهم عمل نماید. اگر در ابتدای انجمن و نیاز به در ترک ماندن، شعار من نمی توانم، ما می توانیم برایم کاربرد داشت، در زندگی امروزم نیز از همین گفته، نه فقط شعارگونه، که در عمل به آن بپردازم. حال برای من فرقی نمی کند که ما را برای خود، همان دوستان بهبودیم جایگزین نمایم یا نیروی برترم را.

سوال : اراده شخصی من چگونه بر دیگران اثر گذاشته ؟

در سال ۱۳۶۹ به همراه همسر و فرزند کوچکم، عازم ترکیه شدیم تا بتوانیم با خواهرش و  خانواده اش که در سوئد زندگی می کردند و سالها بود دو خواهر همدیگر را ندیده بودند، دیدار داشته باشیم. از یک هفته مانده، قطع مصرف نمودم و در آنکارا باجناقم و خانواده اش را ملاقات نموده و روزهای بسیار جذاب و فراموش نشدنی را پشت سر می گذاشتیم. با آنکه در آن ایام مشروب جایگزین همه کمبودهای درونیم می گردید و همه روزه از ساعت ۴ بعدازظهر به اتفاق باجناقم شروع به خوردن آبجو می نمودیم و پس از گشت و گذار خانواده گی نیز، هر شب من و باجناقم به کاباره و دیسکو می رفتیم و همه چیز نشان از خوشی می داد، اما تصمیم گرفتم پس از دو هفته، به سفرمان خاتمه داده و به ایران برگردیم. ذهنم مدام فریاد می زد و وسوسه فکری مصرف دوباره مواد مخدر امانم را بریده بود. هر چه باجناقم و خواهر همسرم اصرار داشتند که بیشتر بمانیم و حتی نسبت به این ادعا که ما بخاطر دیدن شماها، آنهم برای یکماه آپارتمان اجاره کرده ایم و اگر شما بروید، ما دلیلی برای اضافه تر ماندن نداریم و نیز اصرارهای همسرم بر ماندن، بی توجه بوده و در روز هفدهم برگشتیم. اراده شخصی من برایم در آن هنگام، مقدم بر همه چیز گردید.

پافشاری ها بر اجرای افکار و اراده شخصیم که برخاسته از غروری کاذب و بی محتوا بود، روز بروز سایه سنگینتری از سردی در ارتباطاتم با جامعه ای که به ارتباط با آنان چه از نظر اجتماعی، اقتصادی و عاطفی نیاز مبرم داشتم، بیشتر و بیشتر نمایان می گردید. امروز می دانم که هر آنچه در گذشته، با خود و زندگیم انجام دادم و مرا به دنیائی از آن همه تاریکی ها و اضطراب و تشویش ها و تنهائی ها رساند، تنها و تنها برخاسته از اراده شخصیم بود، همان چیزی که اسمش را "دانش" و  "خودم بهتر از هر کسی می دانم و می توانم" !!!! بوده و هست. آری، برای من طبیعی بود که هنگامی که بر اراده شخصی خود اصرار داشتم، طبعات منفی آن تنها گریبان خودم را نمی گرفت، دیگران نیز بی بهره نبودند و بارها در مثال های مختلف در نوشته های قبل به نمونه هائی از آنها اشاره نموده ام.

سوال : آیا در پی گیری اهداف صحیح، امکان دارد بصورتی عمل کنم که نتیجه معکوس برای خودم یا دیگران داشته باشد ؟ توضیح دهید.

نمونه عملکردم در سال ۲۰۰۳ جواب روشن این سوال است. اینکه من می خواستم هر چه زودتر اقامتم در این کشور تثبیت شده تا هم خانواده ام بتوانند در کنارم باشند و هم اینکه تکلیف خودم جهت انتخاب محل اقامت روشن شود و از بلا تکلیفی خارج شوم، در یک نگاه هدفی درست و ارزشمند بود، اما متاسفانه چون افکار بی ثبات من، بیش از هر واقعیتی تصوری رویا گونه و توام با غرور برایم ترسیم می نمود، لذا اراده شخصیم و اصرار بر درست بودن و انجام آن، نتیجه اش کاملاً معکوس رقم خورد.

در نمونه ای دیگر، در ابتدای دوران بهبودی که در پایتخت زندگی می کردم، تصمیم به بازگشت به شهر کوچک توریستی و بسیار زیبائی که از ابتدای ورودم در این کشور در آنجا زندگی می کردم، نمودم و با این امید و دید که در آنجا اکثریت اهالی مرا می شناسند و موقعیت اجتماعیم، بهتر خواهد شد (اعتماد به اراده شخصی یا بهتر بگویم رویاهای شخصی)، بدون در نظر گرفتن پیامدهای این جابجائی دوباره، با خود می اندیشیدم که حتماً تصمیمم در بازگشت تصمیمی درست است. با خود گفتم، شهردار آنجا مرا می شناسد و با توجه به نفوذی که دارد، کمکم خواهد کرد که هم مراحل اقامتم سریعتر به سرانجام برسد و هم در یافتن کار مرا یاری خواهد داد و سفارشم خواهد نمود، با آنکه می دانستم، موقعیت کاریابی در آن شهر تقریباً با آن موقعیت اقامتیم که هنوز تثبیت نگردیده، تقریباً امری محال است. اولین نتیجه منفی که برایم به همراه داشت، آن بود که آپارتمان و سوئیت در آن شهر توریستی بسیار گران بود و پرداخت اجاره مادامی که کار نداشته باشم، تقریباً محال بود. لذا اجباراً اطاقی در بالای یک بار که اصلاً نام خوبی نیز بین اهالی آنجا نداشت، اجاره نمودم که نه تنها جایگاه و آمد و شد افراد الکلی بود، سایر همسایگان نیز یا الکلی بودند و یا مصرف کننده مواد مخدر. تنها کمک پروردگار بود که توانستم از آن مهلکه جان سالم بدر برم و الا برای همچون من که همچنان خود، وسوسه فکری مصرف به اندازه کافی درگیری ذهنی برایم درست کرده بود، چگونه توانستم در آن محیط فوق العاده آلوده و خطرناک ِ برای من و بیماریم، به جهنم مصرف بازنگردم، بیشتر شبیه به معجزه می نمود و همچنان از خدایم سپاسگذارم که مرا در پناه خودش از بازگشت دوباره محفوظ نگه داشت. البته بعد از چند ماه، اطاق بهتری در نقطه ای دیگر خالی شد که اگر چه آنجا نیز، درطبقه بالای یک بار اطاق گرفتم، اما از جای قبلیم خیلی بهتر بود. نکته جالب آنکه اینبار نیز، هز آنچه برای خود تصور نموده و آنرا انگیزه شخصیم نموده بودم، نه تنها عملی نشد که پس از نزدیک به دو سال مجدداً باری دیگر، دست خالی (از اقامت گرفتن و یا کار پیدا کردن) از آن شهر نقل مکان کرده به شهری که اکنون در آنجا ساکنم، نقل مکان نمودم.

در نمونه ای دیگر، حتی در شرکت در جلسات که لازمه زندگی امروزم است، اما چنانچه غرور و خودمحوری هایم که هنوز کاملاً شکسته و از بین نرفته اند را بیرون جلسه نگذارده و لذا، به افکار و اراده شخصیم که همچنان دستخوش بیماریم، ثبات لازم را نیافته اجازه دهم فعال شوند، طبیعتاً هم به خودم و هم سایر دوستان بهبودیم خسارت خواهم زد. اراده شخصی من، به راحتی می تواند جو روحانی و پر از عشق جلسات را بر هم ریخته، عزیزان همدردی که آمده اند تا روح خسته خویش را در جلسه صیقل داده و آرام نمایند، با برخوردی بیمارگونه که تنها و تنها علت آن عمل از روی اراده شخصی است حتی ممکن است ایمان و باور تازه واردان به انجمن، صرفاً به دلیل عملکرد اشتباه من دستخوش تغییر گردیده، از انجمن دلسرد شوند و چه خسارتی بالاتر از این ؟

سوال : تفاوت بین نیروی اراده من با نیروی اراده خداوند، چه می باشند ؟

سوال در عین نیاز به یادآوری مکرر و روزانه برای من نه تنها در این قدم، اما از طرفی دیگه هر وقت با خود مقایسه می کنم نیروی اراده خودم رو با نیروی اراده خداوند، در دل می خندم. کدام نیروی اراده در من ؟ همان اراده ای که روز بروز، مرا از خویشتن خویش دورتر می نمود و زندگیم را تیره تر می نمود ؟ من تنها تصور می کردم که خود شیفته ام، و الا چه طور می توانستم با خود آنچنان رفتار نمایم تا بدان جا که به پائینترین حد از نظر شخصیتی و ارزشی برسم ؟ نیروی اراده شخصیم با من آنچنان کرد که حتی از دیدن خویش در آینه هم فرار کنم، زیرا همان نیروی اراده ام حتی قادر نبود، هر آنچه که هر روز صبح و در آینه از خود می دیدم و باید تغییرش می دادم را تغییر دهد. می گویند آینه حقیقت دل است، در مورد من صحت داشت. با نگاه به آینه، چهره واقعی درونی خودم بود که نهیب می زد، خودت مسئولی، فریاد می زد، کاری کن، تغییر را از خودت شروع کن. در آینه،  هر بار که بخود می نگریستم، تنها چیزی که می دیدم، بوی ناامیدی می داد، تمام آن چیزهائی را که نداشتم و یا از دست داده بودم را به رخم می کشید. آینه مبدل می شد به صفحه ای از پرده سینمای خود که هر چه غم، کینه، دشواری و تاریکی بود را برایم به تصویر می کشید. ندای درون و بخش روحانی درونی بود که در آینه فریاد می زد، تو قرار نبود به اینجا برسی، قرار گذاشته بودی همه چیز زیبا و قشنگ باشد، یادت هست  هر زمان از تو می پرسیدند، بزرگ شدی می خواهی چکاره شوی ؟ و تو پاسخ می دادی . . . . پاسخ تو، عملا" نشان دهنده این بود که می خواستی عضو موثری برای این جامعه باشی و اکنون درمانده و خسته، از همان جامعه فرار می کنی. قرار بود احساس امنیت داشته باشی و اکنون، تمام وجودت سراسر ترس و نگرانی است. در نهایت آینه از من می پرسید پس چه شد؟ چرا اکنون اینجائی؟  اما همان نیروی اراده شخصی که مملو بود از غرور و منمیت های بی جا، باز در پی اجرای نقشه های خویش بود و سراشیب سقوط همچنان ادامه  داشت. داستان رد پا را همه به کرات شنیده ایم، برای من نیز همچون همگان، تنها و تنها نیروی اراده خداوندی بود که مرا در پناه خودش نگه داشت.

در سال ۱۳۶۹ زمانی که به اتفاق ۴ نفر دیگر از دوستان هم مصرفی، سفری مجردی داشتیم و یک هفته به شمال رفتیم. چندین بار خداوند، ما را از مرگ حتمی نجات داد. در راه شمال از جاده هراز، آنقدر مصرف کرده بودم که در یک مرحله، پیچ جاده را گم کردم و با همان سرعت از جاده منحرف شدم و اینکه چگونه توانستم کنترل ماشین را به دست گرفتم، نکته ای است که همچنان در حیرتم. اما اراده شخصی من، حاضر به اقرار به ناتوانی نبود. به کلاردشت رفتیم و در آنجا چادر زدیم و به جرات از ۲۴ ساعت، بیش از ۱۳ یا ۱۴ ساعت مشغول مصرف بودیم. شب آخر تا خود صبح مصرف نمودم و ساعت ۷ صبح راهی برگشت شدیم. مه فول العاده شدیدی بود تا جائی که حتی قدرت دیدن فاصله 5 متری خود را نداشتم، اما اصرار داشتم اتفاقی نمی افتد. نیروی اراده شخصیم تصمیم بر بازگشت با همان شرایط جوی گرفته بود و در وسط راه، مه باز هم شدیدتر شد تا جائی که من پشت فرمان شیشه ماشین را پائین کشیده و سرم را بیرون برده بودم، دوست دیگرم که کنارم نشسته بود هم همینطور و چون باز نمی توانستیم خط وسط و کناری جاده را تشخیص دهیم، یکی دیگر از دوستان از ماشین پیاده شد و بر روی کاپوت جلوی ماشین نشست تا کمک بیشتری باشد. در مرحله ای دیگه که در راه برگشت به شهرمان بودیم، هوا تازه روشن شده و بقول معروف گرگ و میش صبح بود. باز آنقدر مصرف کرده بودم که از حالت نشئگی چند ثانیه به چند ثانیه چشمانم روی هم می رفت به حالت چرت زدن، آنهم در جاده ای که یکی از خطرناک ترین جاده ها در ایران نام گرفته بود. اگر خواست خدا و نیروی اراده اش نبود، چگونه همچنان زنده ام ؟ امروز قیاس بین نیروی اراده خودم با نیروی اراده خداوندی، برایم به سان قیاس بین جهنم و بهشت است. قیاس بین ناتوانی مطلق با توانائی مطلق است.

سوال : آیا در بهبودی زمانهائی بوده که احساس کنم که اراده و زندگیم را به دست خود گرفته ام؟ چه چیز باعث هشدار به من شد ؟ چه اقدامی کردم تا خود را به قدم سوم دوباره متعهد نمایم ؟

همانطور که در نوشته های فوق نیز اشاره نمودم، بارها و بارها برایم اتفاق افتاده است که سعی در به دست گرفتن اراده زندگی خود در طول مدت بهبودی نموده ام. البته از آنجا که می دانم قدم سوم، تنها تصمیم و تمایلی برای سپردن زمام زندگی به خداوند است، این گونه زمانها تنها کاری که برای خود انجام می دهم ابتدا خواندن دعای آرامش است که تجلی واقعی قدم سوم است و در نهایت بازگشت به قدم سوم است، تا بتوانم درک جدیدتری از این قدم بیابم که در آنزمان خود بیش از هر زمان بدان نیازمندم. برای نمونه، پس از اقدامی که در سال ۲۰۰۳ انجام دادم، پس از آنکه نتیجه کار بر خلاف تصوراتم، منفی شد، دو روز تمام تحت استرس و پریشانی خاصی گذشت و این خود بزرگترین هشدار برای من بود، تا آنکه با یکی از دوستان بهبودیم که صحبت می نمودم، یکبار دیگر قدم سوم را به من یادآوری نمود و با برگشت به قدم سوم، چنان آرامشی دوباره بدست آوردم، به طوری که یک شب در همان ایام برای گرفتن پول از کارت بانکی، تمام گیشه های پرداخت پول در آن شهر که سر زدم، جواب دستگاه آن بود که حساب شما بلوکه شده و برای من که در کشوری غریب، یکی از بزرگترین ترسهایم از دست دادن امنیت مالی است، اما چنان در آنزمان قدم سوم مرا در خودش جذب نموده بود که هنگامی که به محل زندگی برگشتم، با خنده جریان را برای یکی از دوستان بهبودی تعریف می نمودم.

امروز همچنان می دانم که من و بیماریم همچنان می توانند مرا به نقطه ای برسانند که تصمیم بگیرم، خود اداره کننده زندگیم باشم. نکته روشن بینانه در این سوال نیز در همین است که اولاً من قرار نیست ۱۰۰ درصد در این امر موفق شوم که خوشا به حال و روز آن دسته از دوستانی که در زندگی امروزشان، در لحظه لحظه زندگیشان، خداوند حاضر است و اراده زندگیشان مطلقاً دست خدایشان است، اما می توانم خوش بینانه دریابم، که این روند جایگزین نمودن اراده خداوندی به جای اراده شخصیم، روندی رو به رشد است و از طرف دیگر روشن بینانه با نگاه به هر زمانی که در این مسیر، خود اراده ام را بدست گرفتم و مقایسه نتایج حاصله اش تا زمانی که به خداوند واگذار نموده ام، خود بهترین گواه برای تداوم این مسیر است.

از تک تک شما همسفران عزیزم، صادقانه درخواست می کنم برایم دعا کنید که هر روز بیش از روز قبل، از سر راه خداوند کنار رفته، قلب و روح و روانم را برای جایگزین نمودن اراده اش بیشتر باز کنم.

با دعای امروز، تا پست بعدی خواست و اراده خداوند در زندگی همگی شما جاری باد.

خدایا، دلی سر به راهم ده

 

به نام او که یگانه است،

در ادامه بررسی قدم سوم، به بخش بعدی از این قدم خواهم پرداخت :

بخش : اراده شخصی

همانگونه که از بدو نوشته هایم در این وبلاگ، بر پافشاری بر اراده شخصی و اصرار داشتن بر اینکه من و افکار و باورهایم همچنان می توانند جوابگوی همه مشکلات و زیر و بم های زندگیم باشند، سالهای متمادی ادامه داده و هر بار نتیجه ای بجز آنکه مرا از جایگاهی که در آن بسر می بردم را به نقطه ای پائینتر سوق میدادند، را بارها و بارها بخود یادآوری نموده ام و تنها غرورها و خودمحوری هایم اجازه نمی دادند نتایج اصرار بر انجام کارها طبق اراده شخصی ام را دیده و دست از اراده شخصی بردارم و لذا هر بار با خود می اندیشیدم اینبار با بهره گیری از آموخته های قبلی خواهم توانست و غافل از آن که با هر بار شکست، چگونه هم به عزت نفس خویش لطمه می زدم و هم باورهایم ضعیفتر می گردید.

سوال : من چگونه طبق اراده شخصی خود عمل کرده ام؟ انگیزه هایم چه بوده اند ؟

دوران قبل از مصرف : اگر چه نمونه های زیادی در همان دورانی که هنوز با هیچ نوع ماده مخدری آشنا نشده بودم، دارم و در این وبلاگ نیز به بعضی از آنها اشاره نموده ام، اما بزرگترین شاهد در عمل از روی اراده شخصی حاضر نشدن در سر امتحانات نهائی دیپلم است که به نحوه از دست دادن امتحانات سال آخر در نوشته های پیشینم اشاره نموده ام، با آنکه از بچگی آمال و آرزوهای دیگری که همگی از رویاهای قشنگی سرچشمه می گرفت برای خود در نظر داشتم، اما تا به آن حد در طول دوران تحصیل، رفته رفته در "خودها" و "بایدهای ذهنی" و غیره غرق شده بودم که تصورم این بود که من بابت نرفتن و امتحان ندادن، تصمیم درستی است که برای خود گرفته ام، اگر چه امروز به آن به عنوان نداشتن سلامت عقل نگاه می کنم. اما انگیزه من از اینکه تصمیم گرفتم بجای شرکت در امتحانات، همان زمان را با دوستانم بگذرانم، تنها و تنها همان احساس خلاء درونیم بود که بدنبال پر کردنش در تائید گرفتن و مورد توجه دوستان قرار گرفتن بود، می دانستم. ندای درونیم به من می گفت تو نیاز داری به هر نحو ممکن و هر قیمتی که شده، محبت دوستانت را به خود جلب کنی تا از این احساس پوچ و تنهائی رهائی یابی و لذا  اصل تحصیل و دیپلم به عنوان یک انگیزه، در ذهنم کمرنگ و بی ارزشتر از نیاز به مطرح بودن و مطرح شدن گردید.

دوران مصرف : یکی از شاخص ترین عملکردم بر طبق اراده شخصیم، اصرار بر تداوم مصرف مواد مخدر بود. از دوران کوتاه طلائی اولیه که بگذرم، مابقی سراشیبی بود که سقوط تدریجی آن به راحتی قابل تشخیص بود که من بواسطه اعتماد بیش از حد به اراده شخصیم (یا حداقل تظاهر به آن)، نمی خواستم به آن نگاه صادقانه و دقیقی داشته باشم. انگیزه ام را نیز بارها عنوان کرده ام که فکر می کردم، کاظم بدون مواد مخدر، یعنی هیچ. فکر می کردم که چنانچه مواد مخدر را از من بگیرند، چگونه خواهم توانست با این همه ناملایمات کنار بیایم ؟ روزهایم را که با بیدار شدن از خواب، آغاز می کردم به وضوح روح خسته و پوچی مطلق را احساس می کردم و برای آنکه دستم برای دیگران رو نشود و نقابهای زده شده ام برملا نگردد و روج همچون مرده ام، زنده گردد و بعد از همه اینها، جسمم که بدون مرفین نای حرکت نداشت، همه و همه انگیزه ای بود تا مصرف کنم. خودمحوری و خودخواهی های من و اصرار بر آنچه من می پنداشتم درست است، نه تنها در زمینه مصرف مواد، که در جای به جای زندگی گذشته ام به وضوح سایه اش را می توانستم بیابم، اما باز غرور بی جای من به کمک انکار مانع از دیدن واقعیات می شد.

دوران بهبودی : از زمانی که خسته و درمانده، دست بدامن انجمن شدم، قرار بود افکار و اراده جمعی را جایگزین اراده شخصیم نمایم و هر کجا به این راهکار عمل نموده بودم، تنها عایدش آرامشی بود که خود از آن بهره مند می شدم. اما از آنجا که همزمان ِ کارکرد بر روی بیماریم  به واسطه راهکارهای انجمن، بیماریم نیز در حال قوی کردن خود است و به محض کوچکترین غفلتی، بیماریم زمام امورم را در شاخه های مختلف به دست خواهد گرفت. در یک مرحله که از آن نیز می توانم به عنوان شاخص ترین عملکرد از روی اراده شخصیم در دوران بهبودی از آن یاد کنم. در سال۲۰۰۳، حتی زمانی که قدم سوم را نیز برای اولین بار کار کرده بودم و قرار گذاشته بودم که منبعد، به اراده شخصیم اعتماد نکنم، در اقدامی بی سابقه تصمیم گرفتم از دولتمردان این کشور درخواست کنم که تکلیف اقامتم را هر چه زودتر مشخص کنند و پس از آنکه وکیلم را از این تصمیمم آگاه کردم، مصرانه خواست تا از این تصمیم صرف نظر کنم و حتی دوستان دیگرم نیز، اما با خود می گفتم آنان نه در موقعیت من هستند و نه به اندازه خودم متوجه هستند، افکار من نتیجه عملکردم را صد در صد مثبت تلقی می کرد و با خود می گفتم حتماً بزودی اقامت خواهم گرفت. کاری که تصمیم گرفته بودم را انجام دادم و نتیجه ای که همگان مرا از آن آگاه کرده بودند، را خود به عینه دیدم. انگیزه ام هم این بود که از نظر روحی و عاطفی هم خودم کم آورده ام، هم خانواده ام و لذا زودتر تکلیفم روشن شده و اقامتم را بگیرم، تا خانواده به من ملحق شوند. انگیزه ای که در ذات زیبا بود، اما چون برخاسته از اراده شخصیم بود، نتیجه ای کاملاً معکوس داد.

سوال : عمل از روی اراده شخصی چگونه بر زندگیم اثر گذاشته ؟

تنها اگر بخواهم در جواب به این سوال به همان مثال فوق، بپردازم، همین بس که اگر در آن زمان بر طبق اراده شخصیم عمل ننموده بودم، نه تنها یکسال بعد، اقامتم را گرفته بودم و همسر و فرزندانم اکنون، حداقل ۳ سال بود که در کنارشان بودم، موقعیت زندگیم هرگز همچنان که شاهدش هستم نبود. این تنها نمونه ای کوچک بود از واقعیت ناکارآمد بودن اراده شخصیم و زمانی که صادقانه زندگی گذشته ام را ارزیابی می کنم، نمونه های بسیار زیادی از آشفتگی زندگیم بواسطه عملکرد از روی اراده شخصیم می یابم. از طرفی به باور من این سوال نکته ای ظریف را چنانچه با افکار باز آنرا ارزیابی نمایم، برایم خواهد داشت :

برای خیلی از ما، که تجربه مصرف مواد مخدر داشته و در کلام ساده این بیماری را داریم، این است که تنها و تنها، مصرف مواد مخدر نبود که زندگی همچون من را آشفته نمود، بلکه تاثیرات مخرب اعتیادم، همانند همین باور کردن اراده شخصی که تنها ظاهری بیش نداشت و سایر شاخه های اعتیادم بود که زندگیم را پیچیده و نظامش را برهم زده بود. با نگاهی دقیق به راحتی می توانم دریابم که امروز نیز که در مسیر بهبودی قدم می زنم، اراده شخصی من، همچنان بیمارگونه می تواند زندگیم را تحت تاثیر منفی خود قرار دهد. نیاز مبرم امروز من، به خصوص زمانی که در قدم دوم دریافتم، بسیاری از عملکرد گذشته ام از نداشتن سلامت عقل سرچشمه گرفته است، لذا در هر مورد از زندگی امروزم، اراده شخصیم را تنها در گرو اراده جمعی و نیروی برترم، اجازه دهم عمل نماید. اگر در ابتدای انجمن و نیاز به در ترک ماندن، شعار من نمی توانم، ما می توانیم برایم کاربرد داشت، در زندگی امروزم نیز از همین گفته، نه فقط شعارگونه، که در عمل به آن بپردازم. حال برای من فرقی نمی کند که ما را برای خود، همان دوستان بهبودیم جایگزین نمایم یا نیروی برترم را.

سوال : اراده شخصی من چگونه بر دیگران اثر گذاشته ؟

در سال ۱۳۶۹ به همراه همسر و فرزند کوچکم، عازم ترکیه شدیم تا بتوانیم با خواهرش و  خانواده اش که در سوئد زندگی می کردند و سالها بود دو خواهر همدیگر را ندیده بودند، دیدار داشته باشیم. از یک هفته مانده، قطع مصرف نمودم و در آنکارا باجناقم و خانواده اش را ملاقات نموده و روزهای بسیار جذاب و فراموش نشدنی را پشت سر می گذاشتیم. با آنکه در آن ایام مشروب جایگزین همه کمبودهای درونیم می گردید و همه روزه از ساعت ۴ بعدازظهر به اتفاق باجناقم شروع به خوردن آبجو می نمودیم و پس از گشت و گذار خانواده گی نیز، هر شب من و باجناقم به کاباره و دیسکو می رفتیم و همه چیز نشان از خوشی می داد، اما تصمیم گرفتم پس از دو هفته، به سفرمان خاتمه داده و به ایران برگردیم. ذهنم مدام فریاد می زد و وسوسه فکری مصرف دوباره مواد مخدر امانم را بریده بود. هر چه باجناقم و خواهر همسرم اصرار داشتند که بیشتر بمانیم و حتی نسبت به این ادعا که ما بخاطر دیدن شماها، آنهم برای یکماه آپارتمان اجاره کرده ایم و اگر شما بروید، ما دلیلی برای اضافه تر ماندن نداریم و نیز اصرارهای همسرم بر ماندن، بی توجه بوده و در روز هفدهم برگشتیم. اراده شخصی من برایم در آن هنگام، مقدم بر همه چیز گردید.

پافشاری ها بر اجرای افکار و اراده شخصیم که برخاسته از غروری کاذب و بی محتوا بود، روز بروز سایه سنگینتری از سردی در ارتباطاتم با جامعه ای که به ارتباط با آنان چه از نظر اجتماعی، اقتصادی و عاطفی نیاز مبرم داشتم، بیشتر و بیشتر نمایان می گردید. امروز می دانم که هر آنچه در گذشته، با خود و زندگیم انجام دادم و مرا به دنیائی از آن همه تاریکی ها و اضطراب و تشویش ها و تنهائی ها رساند، تنها و تنها برخاسته از اراده شخصیم بود، همان چیزی که اسمش را "دانش" و  "خودم بهتر از هر کسی می دانم و می توانم" !!!! بوده و هست. آری، برای من طبیعی بود که هنگامی که بر اراده شخصی خود اصرار داشتم، طبعات منفی آن تنها گریبان خودم را نمی گرفت، دیگران نیز بی بهره نبودند و بارها در مثال های مختلف در نوشته های قبل به نمونه هائی از آنها اشاره نموده ام.

سوال : آیا در پی گیری اهداف صحیح، امکان دارد بصورتی عمل کنم که نتیجه معکوس برای خودم یا دیگران داشته باشد ؟ توضیح دهید.

نمونه عملکردم در سال ۲۰۰۳ جواب روشن این سوال است. اینکه من می خواستم هر چه زودتر اقامتم در این کشور تثبیت شده تا هم خانواده ام بتوانند در کنارم باشند و هم اینکه تکلیف خودم جهت انتخاب محل اقامت روشن شود و از بلا تکلیفی خارج شوم، در یک نگاه هدفی درست و ارزشمند بود، اما متاسفانه چون افکار بی ثبات من، بیش از هر واقعیتی تصوری رویا گونه و توام با غرور برایم ترسیم می نمود، لذا اراده شخصیم و اصرار بر درست بودن و انجام آن، نتیجه اش کاملاً معکوس رقم خورد.

در نمونه ای دیگر، در ابتدای دوران بهبودی که در پایتخت زندگی می کردم، تصمیم به بازگشت به شهر کوچک توریستی و بسیار زیبائی که از ابتدای ورودم در این کشور در آنجا زندگی می کردم، نمودم و با این امید و دید که در آنجا اکثریت اهالی مرا می شناسند و موقعیت اجتماعیم، بهتر خواهد شد (اعتماد به اراده شخصی یا بهتر بگویم رویاهای شخصی)، بدون در نظر گرفتن پیامدهای این جابجائی دوباره، با خود می اندیشیدم که حتماً تصمیمم در بازگشت تصمیمی درست است. با خود گفتم، شهردار آنجا مرا می شناسد و با توجه به نفوذی که دارد، کمکم خواهد کرد که هم مراحل اقامتم سریعتر به سرانجام برسد و هم در یافتن کار مرا یاری خواهد داد و سفارشم خواهد نمود، با آنکه می دانستم، موقعیت کاریابی در آن شهر تقریباً با آن موقعیت اقامتیم که هنوز تثبیت نگردیده، تقریباً امری محال است. اولین نتیجه منفی که برایم به همراه داشت، آن بود که آپارتمان و سوئیت در آن شهر توریستی بسیار گران بود و پرداخت اجاره مادامی که کار نداشته باشم، تقریباً محال بود. لذا اجباراً اطاقی در بالای یک بار که اصلاً نام خوبی نیز بین اهالی آنجا نداشت، اجاره نمودم که نه تنها جایگاه و آمد و شد افراد الکلی بود، سایر همسایگان نیز یا الکلی بودند و یا مصرف کننده مواد مخدر. تنها کمک پروردگار بود که توانستم از آن مهلکه جان سالم بدر برم و الا برای همچون من که همچنان خود، وسوسه فکری مصرف به اندازه کافی درگیری ذهنی برایم درست کرده بود، چگونه توانستم در آن محیط فوق العاده آلوده و خطرناک ِ برای من و بیماریم، به جهنم مصرف بازنگردم، بیشتر شبیه به معجزه می نمود و همچنان از خدایم سپاسگذارم که مرا در پناه خودش از بازگشت دوباره محفوظ نگه داشت. البته بعد از چند ماه، اطاق بهتری در نقطه ای دیگر خالی شد که اگر چه آنجا نیز، درطبقه بالای یک بار اطاق گرفتم، اما از جای قبلیم خیلی بهتر بود. نکته جالب آنکه اینبار نیز، هز آنچه برای خود تصور نموده و آنرا انگیزه شخصیم نموده بودم، نه تنها عملی نشد که پس از نزدیک به دو سال مجدداً باری دیگر، دست خالی (از اقامت گرفتن و یا کار پیدا کردن) از آن شهر نقل مکان کرده به شهری که اکنون در آنجا ساکنم، نقل مکان نمودم.

در نمونه ای دیگر، حتی در شرکت در جلسات که لازمه زندگی امروزم است، اما چنانچه غرور و خودمحوری هایم که هنوز کاملاً شکسته و از بین نرفته اند را بیرون جلسه نگذارده و لذا، به افکار و اراده شخصیم که همچنان دستخوش بیماریم، ثبات لازم را نیافته اجازه دهم فعال شوند، طبیعتاً هم به خودم و هم سایر دوستان بهبودیم خسارت خواهم زد. اراده شخصی من، به راحتی می تواند جو روحانی و پر از عشق جلسات را بر هم ریخته، عزیزان همدردی که آمده اند تا روح خسته خویش را در جلسه صیقل داده و آرام نمایند، با برخوردی بیمارگونه که تنها و تنها علت آن عمل از روی اراده شخصی است حتی ممکن است ایمان و باور تازه واردان به انجمن، صرفاً به دلیل عملکرد اشتباه من دستخوش تغییر گردیده، از انجمن دلسرد شوند و چه خسارتی بالاتر از این ؟

سوال : تفاوت بین نیروی اراده من با نیروی اراده خداوند، چه می باشند ؟

سوال در عین نیاز به یادآوری مکرر و روزانه برای من نه تنها در این قدم، اما از طرفی دیگه هر وقت با خود مقایسه می کنم نیروی اراده خودم رو با نیروی اراده خداوند، در دل می خندم. کدام نیروی اراده در من ؟ همان اراده ای که روز بروز، مرا از خویشتن خویش دورتر می نمود و زندگیم را تیره تر می نمود ؟ من تنها تصور می کردم که خود شیفته ام، و الا چه طور می توانستم با خود آنچنان رفتار نمایم تا بدان جا که به پائینترین حد از نظر شخصیتی و ارزشی برسم ؟ نیروی اراده شخصیم با من آنچنان کرد که حتی از دیدن خویش در آینه هم فرار کنم، زیرا همان نیروی اراده ام حتی قادر نبود، هر آنچه که هر روز صبح و در آینه از خود می دیدم و باید تغییرش می دادم را تغییر دهد. می گویند آینه حقیقت دل است، در مورد من صحت داشت. با نگاه به آینه، چهره واقعی درونی خودم بود که نهیب می زد، خودت مسئولی، فریاد می زد، کاری کن، تغییر را از خودت شروع کن. در آینه،  هر بار که بخود می نگریستم، تنها چیزی که می دیدم، بوی ناامیدی می داد، تمام آن چیزهائی را که نداشتم و یا از دست داده بودم را به رخم می کشید. آینه مبدل می شد به صفحه ای از پرده سینمای خود که هر چه غم، کینه، دشواری و تاریکی بود را برایم به تصویر می کشید. ندای درون و بخش روحانی درونی بود که در آینه فریاد می زد، تو قرار نبود به اینجا برسی، قرار گذاشته بودی همه چیز زیبا و قشنگ باشد، یادت هست  هر زمان از تو می پرسیدند، بزرگ شدی می خواهی چکاره شوی ؟ و تو پاسخ می دادی . . . . پاسخ تو، عملا" نشان دهنده این بود که می خواستی عضو موثری برای این جامعه باشی و اکنون درمانده و خسته، از همان جامعه فرار می کنی. قرار بود احساس امنیت داشته باشی و اکنون، تمام وجودت سراسر ترس و نگرانی است. در نهایت آینه از من می پرسید پس چه شد؟ چرا اکنون اینجائی؟  اما همان نیروی اراده شخصی که مملو بود از غرور و منمیت های بی جا، باز در پی اجرای نقشه های خویش بود و سراشیب سقوط همچنان ادامه  داشت. داستان رد پا را همه به کرات شنیده ایم، برای من نیز همچون همگان، تنها و تنها نیروی اراده خداوندی بود که مرا در پناه خودش نگه داشت.

در سال ۱۳۶۹ زمانی که به اتفاق ۴ نفر دیگر از دوستان هم مصرفی، سفری مجردی داشتیم و یک هفته به شمال رفتیم. چندین بار خداوند، ما را از مرگ حتمی نجات داد. در راه شمال از جاده هراز، آنقدر مصرف کرده بودم که در یک مرحله، پیچ جاده را گم کردم و با همان سرعت از جاده منحرف شدم و اینکه چگونه توانستم کنترل ماشین را به دست گرفتم، نکته ای است که همچنان در حیرتم. اما اراده شخصی من، حاضر به اقرار به ناتوانی نبود. به کلاردشت رفتیم و در آنجا چادر زدیم و به جرات از ۲۴ ساعت، بیش از ۱۳ یا ۱۴ ساعت مشغول مصرف بودیم. شب آخر تا خود صبح مصرف نمودم و ساعت ۷ صبح راهی برگشت شدیم. مه فول العاده شدیدی بود تا جائی که حتی قدرت دیدن فاصله 5 متری خود را نداشتم، اما اصرار داشتم اتفاقی نمی افتد. نیروی اراده شخصیم تصمیم بر بازگشت با همان شرایط جوی گرفته بود و در وسط راه، مه باز هم شدیدتر شد تا جائی که من پشت فرمان شیشه ماشین را پائین کشیده و سرم را بیرون برده بودم، دوست دیگرم که کنارم نشسته بود هم همینطور و چون باز نمی توانستیم خط وسط و کناری جاده را تشخیص دهیم، یکی دیگر از دوستان از ماشین پیاده شد و بر روی کاپوت جلوی ماشین نشست تا کمک بیشتری باشد. در مرحله ای دیگه که در راه برگشت به شهرمان بودیم، هوا تازه روشن شده و بقول معروف گرگ و میش صبح بود. باز آنقدر مصرف کرده بودم که از حالت نشئگی چند ثانیه به چند ثانیه چشمانم روی هم می رفت به حالت چرت زدن، آنهم در جاده ای که یکی از خطرناک ترین جاده ها در ایران نام گرفته بود. اگر خواست خدا و نیروی اراده اش نبود، چگونه همچنان زنده ام ؟ امروز قیاس بین نیروی اراده خودم با نیروی اراده خداوندی، برایم به سان قیاس بین جهنم و بهشت است. قیاس بین ناتوانی مطلق با توانائی مطلق است.

سوال : آیا در بهبودی زمانهائی بوده که احساس کنم که اراده و زندگیم را به دست خود گرفته ام؟ چه چیز باعث هشدار به من شد ؟ چه اقدامی کردم تا خود را به قدم سوم دوباره متعهد نمایم ؟

همانطور که در نوشته های فوق نیز اشاره نمودم، بارها و بارها برایم اتفاق افتاده است که سعی در به دست گرفتن اراده زندگی خود در طول مدت بهبودی نموده ام. البته از آنجا که می دانم قدم سوم، تنها تصمیم و تمایلی برای سپردن زمام زندگی به خداوند است، این گونه زمانها تنها کاری که برای خود انجام می دهم ابتدا خواندن دعای آرامش است که تجلی واقعی قدم سوم است و در نهایت بازگشت به قدم سوم است، تا بتوانم درک جدیدتری از این قدم بیابم که در آنزمان خود بیش از هر زمان بدان نیازمندم. برای نمونه، پس از اقدامی که در سال ۲۰۰۳ انجام دادم، پس از آنکه نتیجه کار بر خلاف تصوراتم، منفی شد، دو روز تمام تحت استرس و پریشانی خاصی گذشت و این خود بزرگترین هشدار برای من بود، تا آنکه با یکی از دوستان بهبودیم که صحبت می نمودم، یکبار دیگر قدم سوم را به من یادآوری نمود و با برگشت به قدم سوم، چنان آرامشی دوباره بدست آوردم، به طوری که یک شب در همان ایام برای گرفتن پول از کارت بانکی، تمام گیشه های پرداخت پول در آن شهر که سر زدم، جواب دستگاه آن بود که حساب شما بلوکه شده و برای من که در کشوری غریب، یکی از بزرگترین ترسهایم از دست دادن امنیت مالی است، اما چنان در آنزمان قدم سوم مرا در خودش جذب نموده بود که هنگامی که به محل زندگی برگشتم، با خنده جریان را برای یکی از دوستان بهبودی تعریف می نمودم.

امروز همچنان می دانم که من و بیماریم همچنان می توانند مرا به نقطه ای برسانند که تصمیم بگیرم، خود اداره کننده زندگیم باشم. نکته روشن بینانه در این سوال نیز در همین است که اولاً من قرار نیست ۱۰۰ درصد در این امر موفق شوم که خوشا به حال و روز آن دسته از دوستانی که در زندگی امروزشان، در لحظه لحظه زندگیشان، خداوند حاضر است و اراده زندگیشان مطلقاً دست خدایشان است، اما می توانم خوش بینانه دریابم، که این روند جایگزین نمودن اراده خداوندی به جای اراده شخصیم، روندی رو به رشد است و از طرف دیگر روشن بینانه با نگاه به هر زمانی که در این مسیر، خود اراده ام را بدست گرفتم و مقایسه نتایج حاصله اش تا زمانی که به خداوند واگذار نموده ام، خود بهترین گواه برای تداوم این مسیر است.

از تک تک شما همسفران عزیزم، صادقانه درخواست می کنم برایم دعا کنید که هر روز بیش از روز قبل، از سر راه خداوند کنار رفته، قلب و روح و روانم را برای جایگزین نمودن اراده اش بیشتر باز کنم.

با دعای امروز، تا پست بعدی خواست و اراده خداوند در زندگی همگی شما جاری باد.

خدایا، دلی سر به راهم ده